دلاور مردی که خواب را از چشم صدام ربود

كاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. حالا نوبت او بود تا مردانگیش را، شجاعتش را، وگذشتش را برای همیشه برتاریخ ایران ثبت كند. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیمایش را كه دیگر نه موشكی برایش مانده بود ونه گلوله ای به ساختمان هتل بغداد كوبید. تا مطمئن باشد اجلاس غیر متعهدها منحل خواهد شد كه شد. سردار دلاور 40 ساله ایران در روز سی‌ام تیر ماه سال 1361 در راه عشق به وطن كه تمام وجود او را در بر گرفته بود، راه شهادت را در پیش گرفت و برگ زرینی از تاریخ این ملك اهورایی را رقم زد.
آینده:
 هر ثانیه این سرزمین، رشادتها دیده است، هر روز این سرزمین به شهادتها گذشته است، هر جای این سرزمین جوانانی را در آغوش گرفته است كه شربت شهادت را برای سرافرازی میهن خوش سر كشیدند و آزاد پر كشیدند. ایران سرزمین حماسه هاست، سرزمینی كه از دیر باز بیشه شیران دلیری بوده است كه به راه وطن غرش  دشمن سوز سر دادند و نگذاشتند كه حتی یك وجب از خاك ایران به دست دشمنان افتد. ایران همان خوزستان 36 میلیون نفری است، ایران همان دشت چالدران است و رستم كلاه چرمینه، ایران خرمشهر است و جهان آرا، ایران مهد رشادت است برای سرافرازی خاك و ملت.


نیروی هوایی ایران نیز از زمان تاسیس تا به امروز، در برگ برگ، تاریخ پر فراز و نشیب خود رشادتهای بسیاری نموده  و مردانی را به خود دیده كه بی باكیشان  و مهارتشان در پرواز شُهره خاص و عام بوده است. تیز پروازانی همانند شهید خلبان بابائیان، شهید خلبان حسین خرازی (كسی كه بعد از شهادتش در عراق جشن عمومی برگزار شد) و بسیاری دیگر كه حماسه ها آفریدند و آنچنان بال های پرنده های آهنین خود بر پهنه این سرزمین گستردند كه اجازه ندادن كه حتی یك وجب از خاك ایران به دست دشمن افتد.

در ایجا ما از مردی سخن خواهیم گفت كه خواب را بر خود صدام نیز حرام كرده بود  و عراقی ها برای سر او جایزه تعیین كرده بودن،  شخصی كه هیچ باكی از پرواز بر فراز آسمان دشمن نداشت  و همیشه  می گفت: "اگرخلبان ترس نداشته باشد وكمی هم شانس یاراوباشد، عراقی ها نمی توانند اورابزنند واگرهم بزنند، این هواپیما تا نود درصد قابل پروازبه یك نقطه ی safe درخاك خودی است وفرصتی برای ترك هواپیما وجود دارد". اونمی ترسید، ازهیچ چیز. واین رابقیه هم می دانستند برای همین بود كه همه جا حرف ازاو بود وبرای همین بود كه برعكس عادت دیرینه ی ما، ازاو قبل ازشهادتش نیمچه تجلیلی كردند وحتی خیابانی را درزادگاهش، به نامش نامگذاری كردند. برای همین بود كه همیشه اولین داوطلب پروازها بود و ازبس پریده بود دیسك كمرگرفته بود. آری دیسك كمر ، كسی فكرش رانمی كرد صندلی خلبان هم - مثل صندلی راننده های بیابان - بتواند مردی را گرفتار دیسك كمر كند، آن قدركه مرد نتواند به راحتی سرپایش بایستد، خودش هم نمی توانست چنین حالتی راتصوركند ، اما جنگ خیلی چیزها را ثابت كرد. ثابت كرد كه می شود آن قدر داوطلبانه درپروازهای بی داوطلب شركت كرد كه قامتت صاف ایستادن رافراموش كند.

 

عباس دوران كه بود؟ محل تولد: شیراز / استان فارس ، تاریخ تولد:  1329 
محل شهادت: بغداد، تاریخ شهادت: 30/4/1361   ، مزار شهید: شیراز  ، طول مدت حیات: 40 سال


                                          

خلبان شهید عباس دوران ، دلاور تیز پرواز نیروی هوایی ایران

سال 1329 بود، كه عباس پا به عرصه هستی نهاد. مادر با شوق فراوان به تربیت او همت گماشت و عباس در شهر زیبای شیراز دوران شیرین كودكی را پشت سر نهاد. سال 1351 بعد از اتمام تحصیلات به دانشگاه خلبانی نیروی هوایی ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتی جهت ادامه تحصیل به امریكا اعزام شد و با اخذ نشان و گواهی‌نامه خلبانی به ایران بازگشت.تا از خاك پاك كشور خود محافظت نماید.با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد. دوران در تاریخ 7/9/1359 اسكله «الامیه» و «البكر» را غرق كرد و در عملیات فتح‌المبین حماسه آفرید.


 شهیدان عباس دوران و یاسینی، قبل از انجام ماموریت خود به تاریخ 7 آذر ماه 1359

كنفرانس سران كشورهای غیر متعهد در بغداد و رجز خوانی صدام

در سال 1361 عراق با وجود  مخالف ایران  میزبانی كنفرانس سران كشورهای غیر متعهد را به عهده گرفت، یكی از شرایط   واگذاری میزبانی اجلاس غیر متعهدها ، امن بودن محل برگزاری اجلاس بود. ایران با طرح این مسئله كه عراق در حال جنگ است و شهر بغداد نا امن می باشد مخالفت شدید خود را با برگذاری اجلاس در عراق اعلام كرده بود، اما بعثی ها با تبلیغات وسیعی كه انجام داده بودند  توانسته بودند كشورهای عضو غیر متعهد ها را راضی كنند كه اجلاس در بغداد برگذار شود، عراقی ها از دوره قبل این اجلاس كه در هند برگزار شده بود ، تبلیغات خود را شروع كرده بودند  و با پخش كتابچه ها و اعلامیه های ضد ایرانی در بین نمایندگان اعضای غیر متعهدها در كنفرانس هند ، تمامی افكار اعضا را بر ضد ایران شورانده بودند (هر چند كه كشورهای بسیاری كه امروزه ادعای دوستی با ایران را دارند در آن زمان دشمن درجه یك محسوب می شدند).

عراقی ها با بیان این موضوع كه حتی یك پرنده هم جرات پرواز بر فراز آسمان بغداد را ندارد ، این شهر را امن توصیف كرده بودند و از چندی  قبل از تشكیل كنفرانس در بغداد ، با كشیدن خبرنگاران شبكه های بین المللی به بغداد دست به تبلیغات وسیعی زده بودند. ایران نیز سعی داشت  با نا امن كردن آسمان بغداد برگذاری اجلاس را در این شهر غیر ممكن سازد تا عراقی ها نتوانند به اهداف شوم خود در این كنفرانس برسند. كه با وجود دلاوری همچون عباس دوران به هدف خود رسید.




عباس دوران و درهم كوبیدن بغداد

در تاریخ 30/4/1361 عاشقانه برای انجام مأموریت حاضر شد هدف موردنظر او بغداد بود . به همین علت صاعقه‌وار از سد دفاع هوایی پایتخت عراق گذشت و شهر را بمباران نمود . اما اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران شجاعانه به طرف پالایشگاه الدوره پرواز نمود .تمام بمب‌ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت . باز هم به كابین عقبش نگاه كرد.




شاید برای باردوم یاسوم، شاید. تمام لحظه هایش را ورق زد. می توانست مثل پروازSM 21 مهر59  یا پروازCAS 24 مهر 59 - یا خیلی پروازهای دیگر- هواپیمایش را دودستی نگه دارد، با نیروی خودی هماهنگ كند وآهسته آهسته تا نزدیك ترین نقطه ی خودی برساندش. هنوزهم یادش بود چقدربرای خریدن این هواپیماها هزینه شده است وچقدربرای راه انداختن آن ها بدون یانكی ها. هنوزهم مثل هرروزوهرشب، قدرخودش را می دانست وقدركمكش را وقدرعشق مثال زدنیش، همسرش، مهنازش را.

ای كاش مطمئن بودكه همین قدركافیست. ای كاش دلش رضایت می داد برگردد یا لااقل eject كند. و منتظربماند تا شاید اجلاس بغداد منحل شود.اما خوب می دانست كه نباید دل به بازی سرنوشت بسپارد.

كاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. حالا نوبت او بود تا مردانگیش را، شجاعتش را، وگذشتش را برای همیشه برتاریخ ایران ثبت كند.  او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیمایش را كه دیگر نه موشكی برایش مانده بود ونه  گلوله ای به ساختمان هتل بغداد كوبید. تا مطمئن باشد اجلاس غیر متعهدها منحل خواهد شد كه شد. سردار دلاور 40 ساله ایران در روز سی‌ام تیر ماه سال 1361 در راه عشق به وطن كه تمام وجود او را در بر گرفته بود، راه شهادت را در پیش گرفت و برگ زرینی از تاریخ این ملك اهورایی را رقم زد.

بعد از این واقعه فضای شهر بغداد در هاله‌ای از دود فرو رفت، و تبلیغات صدام در مورد امنیت بغداد نقش بر آب شد .بدین‌ترتیب اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نگردید. بعد از بیست سال تنها قطعه‌ای از استخوان پا به همراه تكه‌ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.


كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            كربلا، كربلا ما داریم میاییم

كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            اسرای مظلوم ما داریم میاییم

صفدری، حزب اسلامی و یاران دادیم               هفتادودو سردار هفتم تیر دادیم

بهشتی، مفتح، مطهری ها دادیم                   مصطفی خمینی، رجایی، باهنر ها دادیم

دستغیب، صدوقی، اشرفی، مدنی ها دادیم      منتظر، محمد، اندرزگوها دادیم

كربلا ، كربلا ما داریم میاییم                           كربلا، كربلا ما داریم میاییم

قدوسی، هاشمی، كلاهدوزها دادیم               عراقی با چمران، جهان آرا دادیم

نامجو، فكوری، فلاحی، قرنی ها دادیم             شیرودی، شریعت، عباس دوران دادیم

نزدیك لشكر كربلا ما جوون ها دادیم                پیروان علی با حسین نوجوون ها دادیم

ارتشی هم سپاه، بسیجی ها دادیم

كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            كربلا، كربلا ما داریم میاییم

بسیجی عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام ها. نه كربلا حرم حق است و هیچ كس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست....

لینک ثابت
استادش به او رانندگي ياد داده بود . در حدي كه بتواند ماشين را پس از تعمير تعمير امتحان كند كه آيا درست شده است يا خير بعد از آموزش استادش به او مي گويد : مي تواني ماشين سوار شوي كه ببيني ماشين درست شده يا نه علي يك روز كه استادش نبود مي خواسته كه ببيند باطري ماشين درست شده يا نه . سويچ را بر مي دارد و سوار ماشين مي شود . ماشين را كه روشن مي شود با سرعت به ستون يا ديوار مي خورد و خراب مي شود وقتي استادش مي آيد ، علي به او مي گويد : ديگر اولين و آخرين مرتبه باشد كه بدون شما اين كار را انجام دهم . حالا مي گوئيد چكار كنم ؟ جواب صاحب ماشين را چه بدهم ؟ استادش به او مي گويد : ناراحت مباش من اين ماشين را طوري درست مي كنم كه نفهمد ضربه خورده است . حالا برو خانه و استراحت كن . من خودم با دو شاگرد ديگر هستم . برادرم به خانه آمده بود و ناراحت بود كه استاد گفته برو خانه ، مي خواهد مرا از محل كار و خانه اش بيرون كند . شب كه استادش به خانه آمده بود ، گفته بود كه عباس نمي داني چطوري اين ماشين را با شاگردهاي ديگر درست كرديم ، صاف كرده و رنگ زده و درستش كرديم .

لینک ثابت
«دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا همه شهیدان زار می زنند».
جانباز شهید سید مجتبی علمدار در تاریخ 11 بهمن ماه 1345 هنگام اذان صبح در یک خانواده متدین و مذهبی در شهرستان ساری به دنیا آمد.
، سیّد، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بود. او در تاریخ 17 تیر ماه 1366 ملبس به لباس مقدس سپاه اسلام شد و پس از عملیات کربلای 5 ضمن حضور در بیشتر عملیات ها چند بار مجروح شد و پس از پایان جنگ نیز، در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلای ساری مشغول به خدمت شد.
سيد مجتبي كه مداح اهل بیت (ع) هم بود در تاریخ 11 بهمن 1375 ـ سالروز تولدش ـ در اثر جراحات شيميايي به سوی معبود خود شتافت.

سید مجتبی در یکی از دست نوشته هایش آورده است:

«ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد. دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند».

مزار شهید بزرگوار سید مجتبی علمدار
شهید سید مجتبی علمدار برای نزدیکی به خدا با خود عهدهایی بسته بود. در این روزها و شب های مبارک ماه رحمت و برکت ـ رجب ـ که بهانه های خوبی داریم تا به خدا نزدیکتر شویم، نگاهی داریم به آن عهدها که باید آنها را قوانین شهید علمدار بنامیم و چه خوب است که الگوی راهمان باشند:


قانون نخست

خداوندا! اعتراف می کنم به این که قرآن را نشناختم و به آن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم،  اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این دده آیه را بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم.

قانون  دوم

پروردگارا اعتراف می کنم از این که نمازم را به معنا نخواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم. اگر به هر دلیل نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت را بخوانم.

قانون سوم

خدایا! اعتراف می کنم از این که مرگ را فراموش و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشد. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم. اگر به هر دلیل نتوانستم روز بعد باید بیست ریال صدقه و هشت رکعت نماز قضا به جا بیاورم.


قانون چهارم

خدایا! اعتراف می کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شب پنجشنبه و جمعه باشد. اگر به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم، باید به جای هر شب پنجاه ریال صدقه و یازده رکعت نماز به جا بیاورم.

قانون پنجم

خدایا! اعتراف می کنم به اینکه (خدا می بیند) را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خود کار کردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح های جمعه سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم، باید هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جز قران بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم، باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه دو حزب قران بخوانم.

قانون ششم

حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم باید به ازای هر صلوات ده ریال صدقه بدهم و صد صلوات بفرستم.

قانون هفتم

حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت هفتاد بار استغفار کنم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در بیست و چهار ساعت بعدی باید سیصد بار استغفار کنم و باز هم سیصد به ششصد تبدیل می شود.

قانون هشتم

هر کجا که نماز را تمام می خوانم، باید دو روز روزه بگیرم. بهتر است که دوشنبه و پنجشنبه باشد. اگر به هر دلیل نتوانستم این عمل را انجام دهم، در هفته بعد باید به جای دو روز، سه روز و به ازای هر روز، صد ریال صدقه بپردازم.

قانون نهم

در هر روز باید پنج مسأله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد باید پانزده مسأله را بخوانم.

قانون دهم

در هر بیست و چهار ساعت، باید پنج بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نمازهای یومیه و دو بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم، باید به ازای هر یک بار، سه بار این عمل را تکرار کنم.

لینک ثابت
ادي از شهيد عبدالحسين برونسي،فرمانده تيپ جواد الائمه(ع)
دوست دارم تنها يك گلوله به گلويم بخورد

خبرگزاري فارس: توي دنيا بعد از شهادت، تنها يك آرزو دارم. دوست دارم يك گلوله بخوره به گلوم. تعجب كرديم. گفت: يك صحنه از روز عاشورا هميشه قلب منو آتيش مي زنه! اشاره كرد به جريان بريده‌شدن گلوي حضرت علي‌اصغر(ع).


به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، شهيد حاج عبدالحسين برونسي كه در 25 اسفندماه 1363 در عمليات بدر به شهادت رسيد. رجعت پيكر مطهرش بعد از 27 سال آن هم بدون سر مانند ارباب شهيدان،‌ حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ما را بر آن داشت تا خاطراتي از عزيز را براي شما منتشر كنيم:

*زندگينامه

روستاي "گلبوي كدن " سال 1331 پذيراي حضور نوزادي به نام عبدالحسين شد. باد و باران، گرما و سرما آمد و رفت و كودك به گرماي محفل علم رسيد. سال چهارم دبستان بود كه به خاطر بيزاري از عمل زشت معلم طاغوتي و فضاي نامناسب، درس و مدرسه را رها كرد و در زمين‌هاي كشاورزي مشغول كار شد. مأوايش تنها مسجد محل شد ولي همچنان در مبارزه با طاغوت ثابت‌قدم بود و در دوران خدمت سربازي به جرم پايبندي به اعتقادات ديني مورد اهانت و آزار افسران و نظاميان قرار گرفت.
سال 1347 با خانواده‌اي روحاني وصلت كرد كه مرحله آغازين انجام مبارزات او شد. اعتراضاتش بر خدعه‌هاي ر‍ژيم پهلوي از جمله اصلاحات ارضي منجر به ترك محل زندگي در مشهد شد. پس از چندي به كار بنايي مشغول شد و به مرور زمان در كنار كار، مشغول خواندن دروس حوزوي شد؛ ولي به‌علت اوج‌گرفتن مبارزات، زندان‌هاي پي‌درپي، شكنجه‌هاي ساواك و پيروزي انقلاب اسلامي و ورودش در گروه ضربت سپاه پاسداران از ادامه تحصيل بازماند.
با شروع جنگ تحميلي در اولين روزهاي دفاع به جبهه رفت و با رشادت‌هايي كه از خود نشان داد، مسئوليت‌هاي مختلفي به‌عهده گرفت كه آخرين مسئوليتش قبل از عمليات خيبر، فرماندهي تيپ 18 جواد الائمه(ع) بود و با همين سمت در 23/12/1363 در عمليات بدر با رمز " يا فاطمة الزهرا(س) " نشان شهادت را در بي‌نشاني پيكر مطهرش يافت و فرزندانش مرثيه‌خوان لحظه‌هاي فراق شدند.

*خاطرات:

**صورتش را كه ديدم جاخوردم. اندازه چند سال پير شده بود. ساواكي‌ها يك دندان سالم هم توي دهانش باقي نگذاشته بودند؛ چند وقت مجبور شد دندان مصنوعي بگذارد. آن روز هر چه اصرار كردم برايم بگويد كه چه بلاهايي سرش آورده‌اند، فقط گفت: چيز خاصي نبوده.
يك‌بار كه داشت براي چند تا از دوستانش تعريف مي‌كرد، اتفاقي حرف‌هايش را شنيدم. شكنجه‌هاي وحشيانه‌اي داده بودندش؛ شكنجه‌هايي كه زبان از گفتنش شرم دارد و قلم از نوشتنش عاجز است. او مي خنديد و مي‌گفت. من گريه مي‌كردم و مي‌شنيدم.

**روزي كه آزاد شد، همسايه‌ها خوشحالي مي‌كردند. يكي‌شان هم شيريني داد؛ خودش ولي ناراحت بود و غمگين. فكر مي‌كردم ناراحتي‌اش مال بلاهايي است كه سرش آورده بودند. همين را بهش گفتم. گفت: اونا كه ناراحتي نداره. گفتم: پس براي چي ناراحتي؟ گفت: براي اينكه شهيد نشدم. گفت: اگر شهيد مي‌شدم جاي شيريني دادن داشت؛ ولي حالا كه از زير دست اون جلادا زنده برگشتم و توفيق شهادت نداشتم؛ بايد خرما بدن!

**خبرهاي نگران كننده‌اي از منطقه مي‌رسيد. مي گفتند درگيري ها شديد است. يك گوسفند نذر كردم؛ نذر سالم برگشتن عبدالحسين. از جبهه كه آمد موضوع را بهش گفتم. خودش يك گوسفند خريد. در و همسايه و بعضي از فاميل‌ها گوسفند را ديده بودند. فهميده بودند نذري است منتظر رسيدن گوشتش بودند. گوسفند را كه كشتيم، عبدالحسين چيزي براي خودمان نگه نداشت. تمام گوشت‌ها حتي جگر و كله پاچه‌اش را به‌صورت مساوي تقسيم كرد. بعد همه آنها را ريخت داخل يك گوني. گوني را گذاشت ترك موتور گازي‌اش و راه افتاد. فكر كرده بودم خودش مي‌خواهد آنها را ببرد در خانه دوست و آشنا؛ ولي اين كار را نكرده بود. وقتي بهش اعتراض كردم، گفت: مگه شما گوسفند را في‌سبيل‌الله نذر نكردي؟ گفتم: خوب چرا. گفت: خوب گوشتش بايد مي رسيد دست كساني كه به نون شبشون محتاج بودن. گفت: ما الحمدلله نه خودمون به نون شب محتاجيم، نه دوست و آشناهايي كه داريم.

**هم براي او مثل روز روشن شده بود، هم براي من، تا وقتي كه جبهه بود، مشكلاتمان خيلي كمتر بود و زندگيمان آرامتر. همين كه مي‌آمد مرخصي، مشكلات هم يكي بعد از ديگري شروع مي‌شد؛ بچه‌ها مريض مي‌شدند، وسايل خانه خراب مي‌شد و خيلي چيزهاي ديگر پيش مي‌آمد. طوري مي‌شد كه گاهي به شوخي بهش مي‌گفتم: نمي‌شه شما همين مرخصي را هم نياي! هميشه مي‌گفت: من شما را سپردم به امام رضا (ع)، براي همين هم مطمئنم وقتايي كه توي خونه نيستم، مشكلات و گرفتاري‌‌‌هاتون خيلي كمتر مي شه.

**فرمانده پسرم بود. شنيدم بدجوري مجروح شده. آورده بودندش مشهد. رفتم عيادتش. صورتش نوراني بود و روحيه اش عالي. از حال وهوايش معلوم بود مال اين دنيا نيست. بعد از سلام واحوالپرسي، صحبت را كشيدم به بهشت وحوريه هاي بهشتي. گفتم: خلاصه حاج آقا رفتي اون دنيا يكي شون هم براي ما بگير. خنديد وگفت: ما صد تا حوريه اون دنيا رو به همين زن خودمون نمي ديم. گفت: اگر اون مثل شير مواظب بچه هاي من نباشه، توي جبهه هيچ كاري از من برنمي آد.

**پدرش بيشتر از شصت سال داشت. عبدالحسين هر بار كه مي ديدش، به اش مي گفت: بابا وسايلت را جمع كن كه اين بار مي خوام با خودم ببرمت جبهه. او زير بار نمي رفت. مي گفت: از من سن وسالي گذشته؛ جنگ مال شما جوون ترهاست. عبدالحسين مي گفت: خدمت به اسلام پير وجوون نمي شناسه. يك بار از سر اعتراض به اش گفتم: اين پيرمرد بنده خدا رو مي خواي ببري جبهه كه چي بشه؟ گفت: خيلي دوست دارم ببرمش اونجا كه شهيد بشه. آخرش هم يك بار هر طور بود، راضي اش كرد وسه چهار ماهي بردش جبهه.

**تشريح عمليات مي كرديم. بچه هاي ارتش هم بودند. همه صحبت ها حول وحوش مسايل تاكتيكي مي گرديد، واينكه؛ ما چه داريم، دشمن چه دارد. نوبت عبدالحسين رسيد، بلند شد ايستاد. گفت: بحث هاي تاكتيكي واين حرف ها، نبايد مارو مغرور كنه؛ نگيد عراق تانك داره ماهم داريم. رفت سراغ جنگ هاي صدر اسلام؛ جنگ احد. از غروري گفت كه باعث شكست نيروهاي اسلام شد، و درباره عقيده ومعنويت حرف زد. بعد هم شروع كرد به مقايسه سپاه امام حسين(عليه السلام) وسپاه يزيد(لعنة الله عليه). طولي نكشيد كه زد به صحراي كربلا و بعد هم به گودي قتلگاه. حالا همه بدون استثناء داشتند زار زار گريه مي كردند. صداي عبدالحسين بلند تر شده بودو لرزان تر. گفت: اسلحه ووسيله درسته كه بايد باشه، ولي اون نيرويي كه مي خواد ماشه آرپي چي را فشار بده، بايد قلبش از عشق امام حسين(ع) پر شده باشه وگرنه نمي تونه جلوي تانك هاي پيشرفته دشمن را بند بياره.

**وسط جلسه براي كادر فرماندهي ميوه آوردند. بچه ها خسته بودند وگرسنه. آمدند مشغول خوردن بشوند، عبدالحسين نگذاشت.به مسئول تداركات گفت: اين ميوه رو براي همه گرفتي يانه؟ گفت: نه حاج آقا اين سهم بچه هاي فرماندهيه كه بيشتر از بقيه زحمت مي كشند. عبدالحسين ناراحت شد. گفت: ما اينجا نشستيم وداريم نقشه مي كشيم؛ نيروهاي ديگه هستن كه بايد اين نقشه ها رو عملي كنند و برن توي دل دشمن. آن روز تا براي همه ميوه نگرفتند لب به ميوه ها نزد.

**خانه ما آفتاب گير بود. از اواسط بهار تا اوايل پاييز من وچند تا بچه قد ونيم قد، دايم با گرما دست وپنجه نرم مي كرديم. فقط يك پنكه درب وداغان داشتيم. من نمي دانستم عبدالحسين فرمانده گردان است ولي مي دانستم حقوق او كفاف خريدن يك كولر را نمي دهد. يك روز اتفاقي فهميدم از طرف سپاه تعدادي كولر به او داده اند تا به هر كس خودش صلاح مي داند بدهد. بعضي از دوستانش واسطه شده بودند تا يكي از آنها راببرد خانه خودش. قبول نكرده بود. به اش اصرار كرده بودند. گفته بود: اين كولرها مال اون خانواده هاييه كه جگرشون داغ شهيد داره، تا وقتي اونا باشن، نوبت به خانواده من نمي رسه.

**از سر شب رفته بوديم شناسايي. وقتي برگشتيم، گفتند: جلسه است. جلسه تا يك ساعت به اذان صبح طول كشيد همين كه پام رسيد به چادر، مثل جناه ها ولو شدم روي زمين. عبدالحسين ولي نخوابيد. آستين ها را زد بالا ورفت پاي منبع اب. از صبح فشار كار بيشتر از همه روي دوش او بود، ولي ايستاد به نماز. اذان صبح هم آمد مارا بيدار كرد. بعد ازنماز باز كار بود وفعاليت.

**قبل از عمليات ميمك بود. دلم آرام نداشت. عبدالحسين انگار فهميد اين را. بدون مقدمه گفت: من با تمام وجود به آيه " وما رميت اذ رميت، ولكن الله رمي " اعتقاد دارم. گفت: توي عمليات ها مطمئنم اين خداست كه گلوله من رو به هدف مي نشونه. داشتم نگاهش مي كردم. پرسيد: قرآن داري همرات؟ يك قرآن جيبي كوچك داشتم. گفتم: آره. گفت: براي اينكه حرفم به ات ثابت بشه، همين الان قرآنت را دربيار وباز كن، اگر اين آيه نيومد. قرآن را در آوردم. بسم الله گفتم وبازش كردم. آمد: " وما رميت اذ رميت، ولكن الله رمي ".

**گفت: توي دنيا بعد از شهادت، تنها يك آرزو دارم. گفتم: چه آرزويي؟ گفت: دوست دارم يك گلوله بخوره به گلوم. تعجب كرديم. گفت: يك صحنه از روز عاشورا هميسه قلب منو آتيش مي زنه! اشاره كرد به جريان بريده شدن گلوي حضرت علي اصغر(عليه السلام) و اين كه امام حسين (عليه السلام) خون مقدس او را به آسمان پاشيدند و گفتند: خدايا قبول كن. عمليات والفجر يك مجروح شد. گلوله اي تو آخرين حد بردش. خورده بود به گلوش. وقتي مي بردندش عقب؛ از گلوش داشت خون مي امد. مي گفت: ديگه غير از شهادت آرزويي ندارم.

با تشكر از گروه فتح الفتوح



لینک ثابت
همزمان با آغاز اردوهاي بازديد از مناطق عملياتي دفاع مقدس (راهيان نور)، پايگاه اطلاع‌رساني دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در ويژه‌نامه‌اي با عنوان «پلاك»، به مرور رهنمودهاي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي درباره روايتگري سيره شهدا، خاطراتي از پنج فرمانده شهيد دفاع مقدس و بخشي از وصيتنامه اين شهدا مي‌پردازد.

در مرور خاطرات مربوط به شهید حسن باقری سرلشگر صفوی چنین روایت می کند:

بني‌صدر ما را به جلسه راه نمي‌داد!

با اين كه فرمانده عمليات خوزستان بوديم، اما بني‌صدر اصلاً ما را به جلسه‌ها راه نمي‌داد. ما مي‌رفتيم خدمت آقا و ايشان دست ما را مي‌گرفت و مي‌برد در جلسه. بني‌صدر هم ديگر جرأت نمي‌كرد چيزي بگويد. اصلاً حضور ما در آن جلسات، با حمايت حضرت ‌آقا بود تا واقعيت‌هاي جنگ را براي اعضا بگوييم.

در يكي از جلسات شوراي عالي دفاع كه به رياست بني‌صدر تشكيل شده بود، من و شهيد حسن باقري حضور داشتيم. برادران ارتشي گزارش‌هايشان را دادند و مسائلي را از زاويه ديد خودشان مطرح كردند. بعد نوبت به ما رسيد. من به حسن باقري ـ كه مسئول اطلاعات بود ـ گفتم كه شما برو پاي نقشه. حضرت آقا يك نگاهي به ما كردند. آن موقع خود من حداكثر 50 كيلو بودم؛ خيلي لاغر. فانوسقه را دو دور، دور كمرم مي‌بستم. حسن باقري كه ديگر از من خيلي لاغرتر بود. آقا يك نگاهي به ما كردند كه اين جوان حالا جلو بني‌صدر چه مي‌خواهد بكند؟ حسن باقري رفت و قشنگ تمام خطوط جبهه نبرد را به صورت دقيق توضيح داد؛ اين جا چه واحدي از دشمن هست، چه لشگري هست، چه ارگاني هست، حتي دشمن از اين جا مي‌خواهد حركت كند به كدام سمت و... وضعيت جبهه‌ها و خاكريزها را خيلي دقيق تشريح كرد. هرچه حسن باقري بيشتر حرف مي‌زد، آقا خوشحال‌تر مي‌شدند كه بچه‌هاي انقلاب و بچه‌هاي امام(ره) اين‌طور دقيق و مسلط به مسائل نظامي نگاه مي‌كنند. آن جلسه هم براي ما و هم براي حضرت آقا بسيار جالب و زيبا بود.
لینک ثابت
سردار شهيد حاج محمد ابراهيم همت ـ فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص)
هفدهم اسفند ماه سالروز شهادت سرلشگر پاسدار حاج محمدابراهيم همت فرمانده دلير لشگر 27 محمد رسول الله (ص) است. يادش هميشه ماندگار باد.

عقده‌ها رفتند و علّت مانده است
در گلويم حاج همت مانده است






















لینک ثابت
و چه زیبا داوود حقش را گرفت
یکشنبه یکم اسفند 1389 | سوار
اسفند ماه، سالگرد دو عملیات بزرگ خیبر و بدر است. به یاد شهدای مظلوم این دو عملیات، خاطراتی از آنان را مرور می‌کنیم. این روایت مربوط است به شهید داوود عابدی، از اعضای کادر گردان میثم از لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه). «داوود عابدی دخرآبادی» به تاریخ هفتم فروردین 1342 متولد شد. وی در اسفند ماه سال 1363، طی عملیات «بدر» شریت شهادت نوشید. پیش از او برادرش حمید، در بهمن ماه سال 1361 در جریان عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسیده بود:


به گزارش مشرق، داوود عابدی که یکی از یلان گردان میثم بود، با صدای رسا و قشنگی روضه می‌خواند و با لهجه اصیل تهرانی و بسیار تو دلی دعا می‌کرد. بچه‌ها به داوود می‌گفتن: «داوود غزلی». او یک بار هم ابرام هادی(1)* را زیارت نکرده اما مریدش شده بود. هر وقت مرا می‌دید، از پهلوانی و مرام و مسلک ابرام می‌پرسید. می‌خواست مثل ابرام داش بشود. گیوه ی نوک تیز می‌پوشید. شلوار کردی تن می‌کرد و کلاه کف سری می‌گذاشت. این جوری، بسیار خوش رخ تر می‌شد.

داوود، یک تسبیح سندلوس اعلا داشت که هر روز صبح، با یک تکه چوب مخصوص بهش روغن می‌زد تا شفاف و براق بماند. داوود از عملیات والفجر چهار به گردان میثم آمد و من هر وقت او را می‌دیدم، این تسبیح سندلوس دستش بود.


کم کم زمزمه عملیات پیچید و توجیه عملیاتی و شناسایی‌ها بیشتر شد. معلوم شد نام عملیات، بدر، و خود عملیات، چیزی شبیه خیبر و ادامه آن است. نیروهایی که در خیبر بودند، راه و چاهش را خوب می‌دانستند و تقریبا توجیه بودند. عقبه و نقطه رهایی برایشان معلوم بود. عراق اما روی منطقه حساس شده بود و معلوم نبود این بار چطور عمل می‌کند؛ به ما راه می‌دهد یا نه.
مرحله اول عملیات، نوزدهم اسفند شروع شد و خط شکسته شد. شب دوم عملیات، نوبت گردان میثم بود که به خط بزند. عصر روز دوم عملیات، یک مجلس عزا و روضه خوانی برای امام حسین دست دادو محمود ژولیده و داوود عابدی روضه خواندند. داوود، آخر شب، روضه حضرت ابوالفضل را خواند. تا زمان حرکت به طرف خط مقدم، همه مان بیدار بودیم. نصف شب سوار کامیون شدیم و نزدیک صبح رسیدیم لب آب. یکی یکی سوار قایق‌ها شدیم. انتقال نیرو‌ها به ساحل جنوبی جزیره مجنون تا نزدیک غروب طول کشید. وقتی قایق ما به لب و ساحل رسید و از آن پیاده شدیم، گفتند: باید تا تاریکی کامل هوا صبر کنید.حدود ساعن 12 شب، بچه‌ها را جمع کردیم پشت خاکریز.
یکدفعه یک نفر آهسته صدایم زد: «آسید ابوالفضل، آسید ابوالفضل...»
برگشتم و دیدم داوود عابدی است. گفتم: «چیه داوود جان؟»
- دوست داری با چه ذکری بریم تو عراقی ها؟
- هر چی شما دوست داری.
- شما ساداتی. ما رو دست سادات نمی‌چرخیم.
- حالا یه چیزی شما بگو.
- من دلم می‌خواد بگم «حیدر».
- یا علی.
- بیا بشین پیش من؛ می‌خوام دم آخری روضه مادرت زهرا رو بخونم. و نرم نرمک شروع به خواندن کرد. یکی یکی بچه‌ها آمدند و دورمان جمع شدند. حسین عزیزی، اصغر ارس، اصغر کلاهدوز، عباس رضا پور، سعید طوقانی، محمود عطا، حاج همت علی و...

سید ابوالفضل شاکی شد. آمد طرف ما و گفت: «بابا، چه خبره؟ یواش تر. الان همه مون لو می‌ریم.»
آخرش داوود خواند:
- اگر از کوی تو ای دوست برانند مرا
باز آیم به خدا گر چه نخواهند مرا
شدم ای دوست، سگ قافله درگاهت
به امیدی که به کوی تو رسانند مرا.

همه مان گریه کردیم. به دلم افتاد داوود رفتنی است. واقعا آسمانی شده بود. از رخش پیدا بود. نگاهش کردم. شانه اش را از توی جیبش در آورد و ریشش را شانه کرد.

گفتم: «داوود، انگار ملاقاتی داری.»
گفت: «امشب می‌خوام حقم رو بگیرم، سید!»
دور و بر ساعت 12، تو سکوت کامل و به ستون راه افتادیم.

کم کم پام درد گرفت و از ستون جا ماندم (آثار زخم عملیات رمضان). بچه‌ها آمدند و از من گذشتند.درد پایم آن قدر شدید شد که از گروهان سوم هم جا ماندم و رسیدم ته گردان.ستون داشت دور می‌شد و من به نفس نفس افتاده بودم. لنگ لنگان ادامه دادم. کمی جلوتر دیدم دو-سه نفر حلقه شده‌اند. رفتم طرفشان و دیدم سعید طوقانی (2)* افتاده. تیر دوشکا به شکمش خورده بود و از پشت، زخمی به‌اندازه دو تا کف دست دهن وا کرده بود و شر شر خون می‌ریخت.سعید درد می‌کشید و به سر و سینه اش چنگ می‌زد و خودش را می‌کند و می‌گفت:«یا حسین، یا حسین...»

نشستم، دستم را زیر سرش گذاشتم و گفتم :«سعید جان، طوری نیست.الان بچه‌ها می‌برندت عقب.»
دستم را گرفت و گفت:«یا حسین، یا حسین، دیدی ما نامرد نیستیم.»
تو حال خودش نبود. داشت شهید می‌شد.
چند لحظه به صورتش نگاه کردم و رفتم.دیگر رمق نداشت. نفس آخر را می‌کشید.

جلوتر رفتم و دیدم باز بچه‌ها حلقه شده‌اند دور یک نفر. رفتم پیششان و دیدم داوود است! تیر دوشکا خورده بود. چمباتمه زده بود و می‌لرزید.قبضه آرپی جی را ستون کرده بود زیر دستش و به آن تکیه داده بود. تمام لباسش را خون گرفته بود. بچه‌ها تا مرا دیدند، گفتند : داوود، داوود، ببین آ سید ابوالفضل آمده.

سر داوود روی قبضه بود و نمی‌توانست بلندش کند. فقط گفت : «یا علی...آسید ابوالفضل، دیدی من مسافر شدم؟»
گفتم:«سلام منو به مادرم فاطمه برسون، داوود جان.»

جمله‌ای زیر لب زمزمه کرد.نشستم کنارش و دستم را روی شانه اش گذاشتم. سرم را بردم بیخ دهانش. گفت:«سید، آن جا منتظرت هستم.»

بغلش کردم و ماچش کردم. وقتی بلند شدم، یک وری افتاد زمین و شهید شد.
بچه‌ها رفتند و من آخرین نفری بودم که داوود غزلی را تنها گذاشتم و رفتم جلو.

داوود عابدی در بهشت زهرا (س)، قطعه 27 ـ ردیف 117 ـ شماره 9 آرمیده است.



 شهید داوود عابدی دخرآبادی




شهید داوود عابدی(سمت چپ) و جانباز حاج محمود ژولیده، مداحان گردان میثم




شهید داوود عابدی (نفر اول از چپ)




شهید داوود عابدی( نفر سمت چپ)




پیکر پاک شهید داوود عابدی

لینک ثابت
بسیجیان گردان حضرت علی اکبر(ع) از اهالی خوی و سایر شهرهای آذربایجان غربی و شرقی و اردبیل بوده‌اند ولی کادر و اکثر نیروهای آن از شهرستان خوی بوده و لذا در لشگر 31 عاشورا به نام شهر خوی نامیده می‌شدند که در عملیات کربلای 5 منطقه پنج ضلعی ماموریت سه گردان را انجام داد و به همین خاطر از هر گروهان تنها یک دسته برگشته بود و بقیه نفرات اکثرا زخمی و تعدادی نیز به شهادت رسیده بودند.
  در ایام دفاع مقدس، گرفتن قول شفاعت از یکدیگر توسط رزمندگان اسلام، به صورت شفاهی و کتبی مرسوم بوده و در کمتر جایی تنظیم شفاعتنامه به صورت گروهی دیده شده است.

 آنچه که در زیر مي آيد، تصویر یکی از این شفاعتنامه‌هاست که پیش از عملیات کربلای 8 به صورت گروهی و بین بچه‌های گردان حضرت علی اکبر(ع) تهیه شده است.

بسیجیان گردان حضرت علی اکبر(ع) از اهالی شهرستان خوی و سایر شهرهای آذربایجان غربی و شرقی و اردبیل بوده‌اند ولی کادر و اکثر نیروهای آن از شهرستان خوی بوده و لذا در لشگر 31 عاشورا به نام شهر خوی نامیده می‌شدند که در عملیات کربلای 5 منطقه پنج ضلعی ماموریت سه گردان را انجام داد و به همین خاطر از هر گروهان تنها یک دسته برگشته بود و بقیه نفرات اکثرا زخمی و تعدادی نیز به شهادت رسیده بودند.


مهمتر و زیباتر از متن این شفاعتنامه، شرط آن است که نشانه‌ای از بصیرت و پاکدلی بسیجیان لشکر 31عاشوراست. این شرط در حاشیه متن اصلی نوشته شده است بدین مضمون که شفاعت شهدا شامل کسانی خواهد بود که راه دوستان شهید خود را ادامه داده و در خط ولایت و اسلام بمانند.

و نکته آخر اینکه این شفاعتنامه توسط آقاي سعید علیزاده تهیه شده و اصل آن به بنیاد حفظ و آثار دفاع مقدس استان آذربايجان غربی تحویل شده است.


متن شفاعتنامه به این شرح است:

2/12/1365                 اللهم ارزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک بعد قتل اعدائک

بسم رب الشهداء و الصدیقین

با نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با عرض سلام بیکران به حضور آقا امام زمان (عج). بدینوسیله با عنایات خاص حضرت باریتعالی توفیق حاصل شد که در عملیات ........ جمعاً شرکتی داشته باشیم و در خدمت آقا امام زمان (عج) و فرماندهی ایشان به نبرد و ستیز با کفار بپردازیم ولی از آن جایی که طبعاً شهدایی هم در این عملیات باید و شاید شهید بشوند که شهید خواهند شد لذا خواستیم تا با امضا کردن این ورق پاره به همدیگر قول شفاعت داده و در روز قیامت در محضر شهدا روسفید و سرافراز باشیم، انشاءالله.
همه باهم دست دعا برداشته و بر عمر شریف امام امت دعا کنیم:
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

توجه: البته با یک شرط و آن اینکه هر برادر که باقی می‌ماند باید راه برادرش را ادامه دهد و شفاعت باعث نشود که در اطاعات و عبادات سستی و تنبلی به خرج داده شود.

 اسامی نفرات امضا کننده از دسته شهید عزت ا... رحمانی: برادران:

میکائیل رزمخواه- صفر ملاقاسمی- شهید میر قاسم لطیف زاده – رحیم دادخواهی- یونس موسی زاده -  اسدپور- علی معرفت - مرحوم حیدر کاظمی(پیر جبهه‌ها از اول جنگ تا اخر بودند و در مصلی نماز جمعه قبل از نماز عصر دراز کشیده و به جان افرین پیوستند) – علی.....  - ابراهیم اسلامی- محمد اسدپور – صابر اقایی- سعید علیزاده – التفات رحیم پور-   محمد تقی عیدی - قربانعلی فلنگی (پیر جبهه‌ها از اردبیل که تا اخر جنگ در جبهه بودند)- کاظم عزیزی- ارشد خلیل زاده – یوسف اجاقی- جواد پیدا- علیرضا... – قاسم زمانلو- غلامحسین حسن زاده-.......عباسعلی دشتی – اسرافیل زکی – میر مهدی موسوی- محمد علی هادی زاده
(با عرض پوزش برخي از اسامي خوانا نيست و لذا نقطه چين گذاشته شده يا قيد نشده‌اند.)
لینک ثابت
رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته و تا قبرستان شهرمان حمل می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم که زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم. به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «ابوریاض» از افسران ارتش عراق در زمان جنگ 8 ساله و رجال سیاسی فعلی این کشور نقل می کند: « در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مرا خواست. فرمانده مان با دیدن من ، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خیلی ناراحت شدم . من برای او آرزوهای زیادی داشتم و می خواستم دامادش کنم.
به هر حال ، به سردخانه رفتم و کارت و پلاک فرزندم را تحویل گرفتم و رفتم تا جنازه اش را ببینم. وقتی کفن را کنار زدم ، شدیدا یکه خوردم. با تعجب توام با خوشحالی گفتم:« اشتباه شده ، اشتباه شده. این فرزند من نیست.» افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود ، با بی طاقتی و عصبانیت گفت: « این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک قبلا حک شده و صحت اون ها بررسی و تایید شده.» واقعا برایم عجیب بود که او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا به بررسی دوباره ماجرا دست بزند. من روی حرف خودم اصرار می کردم اما ناگهان خوف و اضطرابی در دلم افتاد که با مقاومتم مشکلی دیگر برایم ایجاد شود. در زمان صدام با کوچک ترین سوء ظن و ابهامی ممکن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود. زود سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد را برای دفن به سمت بغداد حرکت بدهم.
رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته و تا قبرستان شهرمان حمل می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم که زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم.
چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد ، دلم را آتش زده بود.او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود. او را در کربلا دفن کردم و بر پیکرش فاتحه ای خواندم و به دنبال سرنوشت خود رفتم.
سال ها از آن قضیه گذشت و خبری از فرزندم نیافتم تا این که جنگ تمام شد و خبر زنده بودن او به دستم رسید. فرزندم سرانجام در میان اسرای آزاد شده به عراق بازگشت. از دیدنش خوشحال شدم و شاید اولین چیزی که به او گفتم این بود که « چرا کارت هویت و پلاکت را به دیگری سپردی؟»

وقتی او ماجرای کارت هویت و پلاکش را برایم تعریف کرد ، مو بر بدنم راست شد. پسرم گفت: « من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم. او با اصرار از من خواست که کارت هویت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتی آن ها را به او دادم ، اصرار می کرد که حتما باید قلبا راضی باشم. من هم به او گفتم در صورتی راضی خواهم شد که علت این کارش را بدانم.او حرف هایی به من زد که اصلا در ذهنم نمی گنجید. او با اطمینان گفت : «من دو یا سه ساعت دیگر شهید می شوم و قرار است مرا در جوار مولایم حضرت ابا عبدالله الحسین (صلوات الله علیه) دفن کنند. می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم بیارامم. » . دیگر نمی دانم جه شد و او چه کرد اما ماجرا حکایت همان بود که گفتم.

http://smto.ir/wp-content/uploads/2009/01/shahid02.jpg

لینک ثابت
گناهان يك شهيد 16ساله
سه شنبه بیستم مهر 1389 | سوار

گناهان يك شهيد 16ساله

راوي كه يكي از بچه هاي تفحص شهدا بوده مي نويسد: در تفحص شهدا، دفترچه يادداشت يك شهيد شانزده ساله پيدا شد كه گناهان هر روزش را در آن يادداشت كرده بود/ راوي در سطر آخر افزوده بود كه: دارم فكر مي كنم چقدر از يك پسر شانزده ساله كوچكترم...

<>

نوجوانان شهيد در دوران دفاع مقدس آنچنان به انوار تابناك الهي چنگ انداخته بودند كه حتی عالمان و فقيهان هم آرزوي داشتن يك لحظه از حالات معنوي آنها را داشتند.

به گزارش «تابناک»، اين نوجوان و جوانان شهيد همان هايي هستند كه در مسیر رسیدن به معشوق ابدی، با ابزار تقواي الهي ره صد ساله را يك شبه پيمودند و رسیدند به جایی که امروز برای بسیاری از ما دست نیافتنی می نماید.

خواندن بخشي از يادداشت هاي يك شهيد شانزده ساله به نقل از وبلاگ ياد لاله ها شاید برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجاییم و چه می کنیم:
 
راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود.

 گناهان یک روز او عبارت بودند از:

    سجده نماز ظهر طولانی نبود.
•    زیاد خندیدم.
•    هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !

لینک ثابت
منو به زور جبهه آوردن...!
دوشنبه نوزدهم مهر 1389 | سوار
منو به زور جبهه آوردن...!
گردآوري: عبدالرحيم سعيدي راد

دفاع مقدس
عراقي سرپران

اولين عملياتي بود كه شركت مي‌كردم. بس كه گفته بودند ممكن است موقع حركت به سوي مواضع دشمن، در دل شب عراقي‌ها بپرند تو ستون و سرتان را با سيم مخصوص از جا بكنند، دچار وهم و ترس شده بودم.
 ساكت و بي صدا در يك ستون طولاني كه مثل مار در دشتي مي‌خزيد جلو مي‌رفتيم. جايي نشستيم. يك موقع ديدم يك نفر كنار دستم نشسته و نفس نفس مي‌زند. كم مانده بود از ترس سكته كنم. فهميدم كه همان عراقي سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نكردم با قنداق سلاحم محكم كوبيدم توي پهلويش و فرار را بر قرار ترجيح دادم.
لحظاتي بعد عمليات شروع شد. روز بعد در خط بوديم كه فرمانده گروهان مان گفت: «ديشب اتفاق عجيبي افتاده، معلوم نيست كدام شير پاك خورده‌اي به پهلوي فرمانده گردان كوبيده كه همان اول بسم الله دنده هايش خرد و روانه بيمارستان شده.»
 از ترس صدايش را در نياوردم كه آن شير پاك خورده من بوده ام.


به احترام پدرم

نزديك عمليات بود و موهاي سرم بلند شده بود بايد كوتاهش مي‌كردم مانده بودم معطل توي آن برهوت كه سلماني از كجا پيدا كنم. تا اينكه خبردار شدم كه يكي از پيرمردهاي گردان يك ماشين سلماني دارد و صلواتي مو‌ها را اصلاح مي‌كند.
رفتم سراغش ديدم كسي زير دستش نيست طمع كردم و جلدي با چرب زباني قربان صدقه اش رفتم و نشستم زير دستش. اما كاش نمي‌نشستم. چشم تان روز بد نبيند با هر حركت ماشين بي اختيار از زور درد از جا مي‌پريدم.

ماشين نگو تراكتور بگو. به جاي بريدن موها، غلفتي از ريشه و پياز مي‌كندشان! از بار چهارم هر بار كه از جا مي‌پريدم با چشمان پر از اشك سلام مي‌كردم. پيرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفري شد و گفت: «تو چت شده سلام مي‌كني؟ يكبار سلام مي‌كنند.»
گفتم: «راستش به پدرم سلام مي‌كنم.»

پيرمرد دست از كار كشيد و با حيرت گفت: «چي؟ به پدرت سلام مي‌كني؟ كو پدرت؟»
اشك چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار كه شما با ماشين تان موهايم را مي‌كنيد، پدرم جلوي چشمم مي‌آيد و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام مي‌كنم!»
پيرمرد اول چيزي نگفت. اما بعد پس گردني جانانه‌اي خرجم كرد و گفت: «بشكنه اين دست كه نمك نداره...»
 مجبوري نشستم وسيصد، چهارصد بار ديگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.


مي روم حليم بخرم

آن قدر كوچك بودم كه حتي كسي به حرفم نمي‌خنديد. هر چي به بابا و ننه ام مي‌گفتم مي‌خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمي‌گذاشتند. حتي در بسيج روستا هم وقتي گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشته ام خنديدند. مثل سريش چسبيدم به پدرم كه حتما بايد بروم جبهه، آخر سر كفري شد و فرياد زد: «به بچه كه رو بدهي سوارت مي‌شود. آخه تو نيم وجبي مي‌خواهي بروي جبهه چه گِلي به سرت بگيري.»

دست آخر كه ديد من مثل كنه به او چسبيده ام رو كرد به طويله مان و فرياد زد: «آهاي نورعلي! بيا اين را ببر صحرا و تا مي‌خورد كتكش بزن! و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش در بيايد.»
قربان خدا بروم كه يك برادر غول پيكر بهم داده بود كه فقط جان مي‌داد براي كتك زدن. يك بار الاغ مان را چنان زد كه بدبخت سه روز صدايش در نيامد. نورعلي دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدر كتكم زد كه مثل نرمتنان مجبور شدم مدتي روي زمين بخزم و حركت كنم!
به خاطر اينكه ده ما مدرسه راهنمايي نداشت، بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنمايي بود آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتي درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازي كردم تا اينكه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت. روزي كه قرار بود اعزام شويم صبح زود به برادر كوچكم گفتم: «من مي‌روم حليم بخرم و زودي بر مي‌گردم.» 

قابلمه را برداشتم و دم در خانه آن را زمين گذاشتم و يا علي مدد! رفتم كه رفتم. 
درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم در حالي كه اين مدت از ترس حتي يك نامه براي خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حليم فروشي يك كاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه.  در زدم. برادر كوچكترم در را باز كرد و وقتي حليم را ديد با طعنه گفت: چه زود حليم خريدي و برگشتي!»
خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فرياد زد: «نورعلي! بيا كه احمد آمده» با شنيدن اسم نور علي چنان فرار كردم كه كفشم دم در خانه جا ماند. !


مواظب ضد هوايي‌ها باش

رو به قبله كه قرار مي‌گرفت مثل اينكه روي باند پرواز نشسته و با گفتن تكبير، ديگر هيچ شك نداشت كه از روي زمين بلند شده. خصوصا در قنوت كه مثل ابر بهار گريه مي‌كرد، درست مثل بچه‌هاي پدر، مادر از دست داده. راستي راستي آدم حس مي‌كرد كه از آن نماز هاست كه دو ركعتش را خيلي‌ها نمي‌توانند بجا بياورند. نمازش كه تمام مي‌شد محاصره اش مي‌كرديم.
 يكي از بچه‌ها مي‌گفت: «عرش رفتي مواظب ضد هوايي‌ها باش.»
ديگري مي‌گفت: «اينقد ميري بالا يه دفعه پرت نشي پايين، بيفتي رو سر ما.» و او لام تا كام چيزي نمي‌گفت و گاهي كه ما دست وردار نبوديم فقط لبخندي مي‌زد و بلند مي‌شد مي‌رفت سراغ بقيه كار هايش.


غيبت

مراسم صبحگاهی بود. روحانی گردان راجع به واجبات و محرمات صحبت می‌كرد. با بچه‌ها خیلی صمیمی‌ بود. برای همین هم در كلاس درس و یا مراسم متكلم وحده نبود و بقیه مخاطب. مثل معلم و كلاس های اول و دوم دبستان غالباً مطلب را ناتمام می‌گذاشت و بچه‌ها آن را خودشان تمام می‌كردند. مثلاً وقتی می‌خواست عبارت «الغیبه اشد من الزنا» را قرائت كند می‌گفت: «دوستان می‌دانند كه الغیبه اشد...؟» بعد بچه‌ها با هم با صدای بلند می‌گفتند: «من الكارهای بد بد.»


خدایا مار و بكش

آن شب یكی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یكی یكی دعا كنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند كه شوخی است، جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟ كه اضافه  كرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: «الهی آمین.»
 نوبت دومی بود، همه هم سعی می كردند مطالب شان بكر و نو باشد، تأملی كرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بكش…»
دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند كه چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مار و هم بكش!»
بچه‌ها بیش تر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه این بار بیش تر صبر كرد، بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچه‌ها را بدون حقوق سركار بگذارد، گفت: «تا ما را نیش نزند!»


والكثافة من الشیطان

روحانی گردانمان بود. روشش این بود كه بعد از نماز حدیثی از معصومین نقل می‌كرد و درباره ی آن توضیح می‌داد. پیدا بود این اولین باری است كه به صورت تبلیغی رزمی به جبهه آمده است والا شاید بی‌گدار به آب نمی زد و هوس نمی كرد بچه‌ها را امتحان كند؛ آن هم بچه های این گردان را كه تبعیدگاه بود؛ نمی آمد بگوید: «بچه ها! النظافة من الایمان و …؟» تا بچه‌ها در عین ناباوری اش بگویند: «حاج آقا والكثافة من الشیطان».
فكر می كرد لابد می گویند حاج آقا «والْ» ندارد، یا هاج و واج می‌مانند و او با قیافه حكیمانه‌ای می‌گوید: «ای بی‌سوادها بقیه ندارد. حدیث همین است».
با این وصف حاجی كم نیاورد و گفت: «حالا اگر گفتید این حدیث مال كیه؟»
بچه‌ها فی الفور گفتند: «نصفش حدیث نبوی است، نصف دیگرش از قیس بن اكبر سیاه»


بني‌صدر! واي به حالت!

پدر و مادر مي‌گفتند بچه‌اي و نمي‌گذاشتند بروم جبهه. يك روز كه  شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد، لباس‌هاي «صغري» خواهرم را روي لباس‌هايم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه‌ي آوردن آب از چشمه زدم بيرون، پدرم كه گوسفندها را از صحرا مي‌آورد داد زد: «صغرا كجا ؟»
براي اينكه نفهمد سيف‌الله هستم سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با يك نامه پست كردم.
يك بار پدرم آمده بود و از شهر به پادگان تلفن كرد. از پشت تلفن به من گفت: «بني صدر! واي به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»


اين‌طوري لو رفت

دو تا از بچه‌هاي گردان، غولي را همراه خودشان آورده بودند و‌هاي هاي مي‌خنديدند. گفتم: «اين كيه؟»
گفتند: «عراقي»
گفتم: «چطوري اسيرش كرديد؟» مي‌خنديدند.
گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي‌ها آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بود!»
اينطوري لو رفته بود. بچه‌ها هنوز مي‌خنديدند.


منو به زور جبهه آوردن

آوازه اش در مخ کار گرفتن صفر کيلومتر‌ها به گوش ما رسيده بود.
بنده خدايي تازه به جبهه آمده بود و فکر مي‌کرد هر كدام از ما براي خودمان يک پا عارف و زاهد و دست از جان کشيده ايم.
راستش همه ما براي دفاع از ميهن مان دل از خانواده کنده بوديم اما هيچکدام از ما اهل ظاهر سازي و جانماز آب کشيدن نبوديم. مي‌دانستيم که اين امر براي او که خبرنگار يکي از روزنامه‌هاي کشور است باورنکردني است.

شنيده بوديم که خيلي‌ها حاضر به مصاحبه نشده‌اند و دارد به سراغ ما مي‌آيد. نشستيم و فکرهايمان رايک کاسه کرديم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتيم. طفلک کلي ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو مي‌نشينيم و به سوالات او پاسخ مي‌دهيم.
از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او «يعقوب بحثي» بود که استاد وراجي و بحث کردن بود.

پرسيد: «برادر هدف شما از آمدن به جبهه چيست؟»
گفت: «والله شما که غريبه نيستيد، از بي خرجي مونده بوديم. اين زمستوني هم که کار پيدا نميشه. گفتيم کي به کيه، مي‌رويم جبهه و مي‌گيم به خاطر خدا و پيغمبر آمديم بجنگيم. شايد هم شکم مان سير شد هم دو زار واسه خانواده برديم!»
نفر دوم «احمد کاتيوشا» بود که با قيافه معصومانه و شرمگين گفت: «عالم و آدم ميدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غير از اين که کف پام صافه و کفيل مادر و يک مشت بچه يتيم هم هستم، دريچه قلبم گشاده، خيلي از دعوا و مرافه مي‌ترسم! تو محله مان هر وقت بچه‌هاي محل با هم يکي به دو مي‌کردند من فشارم پايين مي‌آمد و غش مي‌کردم. حالا از شما عاجزانه مي‌خواهم که حرف هايم را تو روزنامه تان چاپ کنيد. شايد مسئولين دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!»

خبرنگار که تند تند مي‌نوشت متوجه خنده‌هاي بي صداي بچه‌ها نشد.
«مش علي» که سن و سالي داشت، گفت: «روم نمي‌شود بگم، اما حقيقتش اينه که مرا زنم از خونه بيرون کرد. گفت، گردن کلفت که نگه نمي‌دارم. اگر نري جبهه يا زود برگردي خودم چادرم را مي‌بندم دور گردنم و اول يک فصل کتکت مي‌زنم و بعد ميرم جبهه و آبرو برات نمي‌گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اينجا سر درآوردم.»

خبرنگار کم کم داشت بو مي‌برد. چون مثل اول ديگر تند تند نمي‌نوشت. نوبت من شد.
گفتم: «از شما چه پنهون من مي‌خواستم زن بگيرم اما هيچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. آمدم اين جا تا ان شاءالله تقي به توقي بخورد و من شهيد بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کريمه! نمي‌گذارد من آرزو به دل و ناکام بمانم!»

خبرنگار دست از نوشتن برداشت.
بغل دستي ام گفت: «راستش من کمبود شخصيت داشتم. هيچ کس به حرفم نمي‌خنديد. تو خونه هم آدم حسابم نمي‌کردند چه رسد به محله. آمدم اينجا شهيد بشم شايد همه تحويلم بگيرند و برام دلتنگي کنند.»
ديگر کسي نتوانست خودش را نگه دارد و خنده مثل نارنجک تو چادرمان ترکيد. ترکش اين نارنجک خبرنگار را هم بي نصيب نگذاشت.


آبگوشت

فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ 44قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم.
زير حمله هوايي دشمن مشغول خوردن آبگوشت بوديم. آن را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم وهمگی دور آن نشسته بودیم.
برق که قطع شد، شیطنت‌ها شروع شد.هرکس کاری می کرد ودر آن تاریکی سر به سر دیگری می گذاشت.

باهماهنگی قبلی قرار شد یکی از بچه‌ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفت: لطفا غواص اعزام نفرمایید،منطقه در دید کامل رادار قراردارد!
با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه‌ها منفجر شد. اینقدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!
لینک ثابت

تمامی حقوق مادی و معنوی " سوزوکی هزار " برای " سوار " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم